مرتضى راوندى

459

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

اين‌قدر اشخاص بىشغل و كار ، با اين ثروتها ، براى چه ابدا كارى كه براى ملت و مملكت به كار آيد ، ندارند . . . » وضع مردم « از طرف ديگر اگر گردش كنى ، ولايات و دهات و رعايا را مىبينى ، هزاران نفر به‌قدر يك نفر از اينان ثروت و اسباب زندگى ندارند ، حتى بسيارى ساتر عورت ندارند و گاهى در شبانه‌روز به غير علف صحرايى نمىيابند ، اين افراط و تفريط ، يك مملكت را قطعا دچار نابودى و اضمحلال خواهد كرد ، و در هيچ نقطهء عالم اين ترتيبات جارى نيست . . . » « 1 » سپس حاج سياح مىنويسد : ثروت بيكران ظل السلطان و اعوان و انصار و بستگان او ، تمام ، از يك ولايت دريافت شده ، حالا عاقل بايد تصور كند كه براى گرفتن اين مقدار اموال مردم ، چه جانها تلف شده ، و چه شكنجه و حبس و زنجيرها و چوب و فلك و تازيانه استعمال شده و چه دلها سوخته و چه اشكها ريخته و چه آهها به آسمان بلند شده و چه ناله‌ها اوج گرفته ؟ » در حال سوارى ، ظل السلطان از او مىپرسد در شيراز حاج معتمد الدّوله را ديدى ؟ گفتم بلى دروازهء قصّابخانه را هم ديدم ، گفت مىدانم چه مىگويى من با اينكه پسر ارشد پادشاهم ، در تمام عمرم به قدر يك روز حاجى معتمد الدّوله قتل نفس نكرده‌ام . . . بعد به حاج سياح مىگويد : « نمىدانى اين عنوان بابيگرى چه خدمتها به اغراض ملاها و امرا كرده ، شاه هم خوب وسيله‌يى بدست آورده و عده‌يى از مردم را به اين تهمت پامال نموده است . » « 2 » حاج سياح در صفحهء 57 سفرنامه خود مىنويسد : « در نراق ، چند ورق قرآن نيمه‌سوخته را بيرون آوردند كه اين كار بابيان است ، دولت ، مصطفى خان عرب را مأمور كرد و او با ملّاى محل يعنى حاج ميرزا محمد ، شريك و همدست شده به جان مردم افتادند . مردم را براى تحقيق در يك‌جا جمع كردند ، به محض اجتماع بدون سؤال و جواب همه را دستگير كرده ، بسيارى را كشتند و تمام خانه‌ها را غارت كردند . زن و مرد و صغير و كبير آواره به اطراف شدند . . . قحط عمومى پديد آمد . . . » حاج سياح ، پس از رسيدن به محلات و ملاقات مادر ، راه تهران پيش مىگيرد و از اينكه در طول دهها سال كمترين تغييرى در اوضاع مملكت پديد نيامده ، اظهار تأسف مىكند و مىنويسد : « راهها چنان كه در اول خلقت عالم بوده اصلاحى نشده ، معدنها زير خاك پنهان ، صحراها باير و مردم در نهايت عسرتند ، افسوس كه اين مملكت در دست ما جاهلان ، مظلوم مانده

--> ( 1 ) . همان كتاب ، ص 39 به بعد . ( 2 ) . سفرنامهء حاج سياح ، ص 40 .